تبليغاتX
ܓܨنارفیق(حمید رئیسی)ܓܨ

ܓܨنارفیق(حمید رئیسی)ܓܨ

سلام رفیق به دنیای نارفیقی من . . . 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 22:27 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:44 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |

       

 آه! چه روزگاریه! چه آوردی به روزم نارفیق!

                              باز هم زخم خوردم . . .زخمی عمیق

                                         و دیگر جز خودم كسي را ندارم

                                                    وتنها اين موضوع مرا نگران ميكند..........

 خدا چرا اينجوريه ؟؟؟                                                   

آب میخوام سرابم میدهند

عشق می ورزم عذابم میدهند

من نمیدانم كجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نكردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودمو دارم زدند

بعد از این با بی كسی خو می كنم

 آنچه در دل داشتم رو می كنم

آره آنچه در دل داشتم رو می كنم

خدا

عشق اگر این است مرتدد میشوم

خوب اگر این است من بد میشوم

خدا. . . خدا. . . خدا

خنجری نامرد بر قلبم نشست

از غم نامردمی پشتم شكست

از در و دیوار،چرا خون میچكید؟

خون من از نامردمی ها می چکید

نارفیقان. . .نارفیقان. . .نارفیقان

خسته ام از قصه های شومتان

خسته ام از همدردی مصنوعیتان

خدا

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

هیچ كس اندوه مرا دید؟نه!

هیچ كس از حال من پرسید؟نه!

چه با من كرديد ؟؟؟

  خودت بگو

سلام پرمهرت را باورکنم یا پاشیدن نمکت را ؟؟؟

خنجر را در دستت دادم و گفتم پشت سرم و نگهبانم باش

 اندکی بعد خنجری از پشت سر بر قلبم فرود آمد پشت سرم را نگاه کردم

 کسی جز تو و خنجری خون آلود در دستت نبود و نمیدانستم که توآنقدر................

 

 

  ميخوام بميرم نه با خود كشي، خدا بيا اين عمرا ازم بگي

 

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 15:27 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 4:21 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 4:0 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |

 

می خواهم شعر و سیگار را ترک کنم ،


اما نمی شود !


آخر چگونه هم شب باشد


و هم تــــــــو


وهم سیگار و قهوه ؟!


... ... پس شعر چه می شود ؟


یا اینکه تــــــو باشی ... و شعر و یاد اولین قرار ....


پس سیگار چه می شود ؟


اصلا انگار باید تــــــــو را ترک کنم !

سیگاری گوشه لبش بود ...

دنبال کبریت بود ...

گفت آقا

آتیش دارید... ؟

گفتم تو جیبم نه ...

اما تو دلم هست

بکارت میاد؟

به ته سیگارهایتان احترام بگذارید...

نیندازیدشان زیرپا...

چرا آدم ها عادت دارند...

هرکه به پایشان سوخت را...

می اندازند زیر پا؟

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 20:32 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |

این روزها ... روحم درد دارد! حالم خراب است .

دیگر مسکنی تسکینم نمی دهد

 

نه برای تسکین دردهای جسمی مسکن می یابم

                          نه برای دردهای عاطفی ...

 چرامسکنی برای تسکین درد هایم نمی یابم ؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 1:16 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |

راه ها بسته شده
جاده ها دیگر سرانجامی ندارد
خنده ها هم آخرش
رو به تلخی می زند
قلب من اینجا دگر جایی ندارد
نارفيق ازپشت خنجر می زند
قلب من را می درد
عاشقی ام نقطه ی آغاز وپایانی ندارد
چشم هایم ازچرانی خسته شد
دستهایم سرد شد
دوستانم رفته اند
باد دیگر حرف پایانی ندارد
قلب من می سوزد
خنجر آن نارفيق
کارش ساخت
آدمی مغرور وجدانی ندارد
عشق من نیز مرده است
عشق دیگر مرد بارانی ندارد
جاده ها هم بسته است
زندگی بی عشق سرانجامی ندارد

*.❤ *.❤*.حمید رئیسی*.❤ *.❤*

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 22:22 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |

پروردگارا،

به من آرامش بده، تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.
دلیری ده، تا تغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم.
بینش ده، تا تفاوت این دو را بدانم.
مرا فهم ده، تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.

سلام به همه دوستای مهربونم.ممنون از ابراز همدردی و دعای خیرتون،من برگشتم ولی زیاد نمیتونم بیام تو نت،الان فقط میتونم بگم  که چقدر زیباست این همدردی ها

 

 

دم من بازدمی داردوآن هم یک دم
غفلتی گر بکنم رفته زدستم آن دم

ودیگر هیچ . . .

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 2:51 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |

التماس دعا

سلام
من فردا صبح میرم بیمارستان بستریشم یه عمل دارم. واسم دعا كنيد دوستان .

فقط اومدم آپ بذارم و بگم يه چند وقتي نيستم هر چند مي دونم من چه باشم يا نباشم هيچ دلي نيست كه نگران من نباشه ولي خوب خواستم بگم يه چند روزي نيستم ....

 التماس دعا ..

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 2:13 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |

خيلي نگران خودم هستم

آيا بلايي به سرم آمده؟ زنده ام يا مرده؟

اصلا از خودم خبر ندارم....... 

در اين صبحگاه در خانه ام را ميزنم كسي كه در را باز ميكند خودم هستم

حسابي به خودم نگاه ميكنم

ديگر از آن چهره خندان خبري نيست......

                    آه! چه صبحي  

     پس امروزهم زندگي خواهم كرد

جز خودم كسي را ندارم

                 و تنها اين موضوع مرا نگران ميكند..........

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 4:43 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 12:47 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |

این کد لوگوی منه،خوشحال میشم بزارید تو وبتون.

اگه گذاشتین خبرم کنید.ممنون

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 14:12 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |

 هميشه به بلنداي شب يلدا ميخنديدم

بلند.......

               طولاني.........

ماندگار.........

اينهمه هياهو فقط براي 1دقيقه!

و من چقدر خنديدم براي اين1دقيقه!

.......

اما آن روز كه بار سفر بستي و گفتم:

               1دقيقه بيشتر بمان.

و تو گفتي:

    وقت تنگ است بايد رفت.

آن روز فهميدم اين1دقيقه ها چه كارهايي كه نميتوانند بكنند.....

چه غوغا هايي كه به راه نمي اندازند......

1دقيقه با تو بودن چقدر;

بلند

طولاني

وماندگار است!

چقدر گريستم براي اين 1دقيقه........!

          

        يلدا مبارك

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 4:40 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |

بیاینو گوش کنید قصه ی من قصه ی درده
بیابن ببینید که
یه نارفیق با من چی کرده
بیاین کمک کنید این صدای سرده یه مرده
بیاین مردایی که دوست دارید نفربن کنید هرچی نامرده
.
نفرینت می کنم با بوسه ی مرگ

نیرنگ زدی بر رفیقی که بوده یکرنگ
یه وقتایی تو از رومی یه وقتایی تو از زنگ
بهم ثابت شده دروغ نگو که هستی صد رنگ
.
دیگه پیشم نیا واسه من مردی
تو آبروی رفاقت رو بردی
چقدر سخته برام میخندی و میگی که بردی

.تو نزدیکترینم بودی و خونمو تو خوردی


نفرین به تو
نفرین به تو که نامهربونی

یه روز رفیق خوبم بودی و حالا شدی دشمن خونی
این سهم رفاقتم نبود ، بهت بگم با چه زبونی ؟
.
زخمی که به دلم زدی خوب نمیشه تا دنیا دنیاس
صدامو می شنوی گریه ام از این صدا پیداس
دلم از وقتی که چشش زدی همش تو رویاس
نگاه پاک من به دور دورا به عمق دریاس
.
منو آتیش زدی با شعله حرفت
دلمو میشکنی با اون دل سنگت
دیگه معلوم شده حقه و نیرنگت
این آهنگ میشه شروعی از ننگت
.
نفرینت می کنم این نبوده رسم رفاقت
نمی کنم دیگه دلو ملامت
دیگه دلم به بی مهری تو میکنه عادت
میگم من با شهامت
وای به تو بکش خجالت
.
نفرین به تو
نفرین به تو که نامهربونی
نفرین به تو که دشمن جونی
نفرین به تو که هی می زنی زخم زبونی
نفرین به تو که نا رفیقی تو قصه های آسمونی
نفرین به تو
نفرین به تو که نا مهربونی
نفرین به تو که به باد دادی عمرو جوونی
نفرین به تو که دعای مرگمو می خونی
نفرین به تو که تو بد ترا بدتر مونی

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 2:55 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |

تا حالا شده دلت بی خودی بگیره.... هر چی فکر می کنی میبینی هیچ دلیلی واسه دل تنگی  امروز وجود نداره. پس چرا دلم گرفته؟

تا حالا شده دلت بخواد بری یه جای دور ولی ندونی کجا؟ اما همچنان می خوای بری.

تا حالا شده یه بغض بزرگ تو گلوت گیر کنه نتونی فریاد بزنی؟اما دلت میخواد بی خودی داد بزنی.

تا حالا شده ارزوهات جلوی چشات بمیر ه و رویا بشه؟

تا حالا شده از گریه هات خنده ات بگیره؟

تا حالا شد ه یکی یهو سر کله اش تو زندگیت پیدا بشه، بعد بیخبر بذاره و بره؟

تا حالا شده کسی درکت نکنه؟تورو نفهمه؟ حرفات و نشنوه؟

تا حالا شده فکر کنی نیستی؟

تا حالا شده همه صدات کنن ولی تو هیچی نشنوی؟

تا حالا شده زندگی اینقدر بهت سخت بگیره که دلت نخواد دیگه بمونی و ادامه بدی؟

تا حالا شده؟؟؟؟؟؟؟

اما یهو تو تموم این ناامیدی ها میبینی یکی دستاشو از پشت سر میذاره روشونه هات، میگه 

بسه دیگه!!!!! پاشو دستا تو بده با هم از این رویا بریم!!!!

                                     خدا با ماست......

تاحالا شده؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 23:25 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |

 

چه تلخه زندگی کردن در این دنیای بی امتداد

چه تلخه زندگی کردن میان آدمایی که بی صفان

چه تلخه زندگی کردن میان قلبهای سرد و تنها از عشق

چه نلخه بدون عشق، محبت و شعر

چه تلخه وقتی دو دلدار با همه ی وجود بخوان ولی روزگار...

و تلخ تر از همه اینه که تو اوج غم خودت و شاد نشون بدی

                                                                        آره؟؟؟

روزگار با ما نساخت  نفرین به تو

خیلی خستم و دیگه بریدم!!!!

هیچکس من و دلم و احساسم و وجودم و عشقم و دردم و

شکستنم و نفهمید.

من كه پيش مرگ تو بودم     تو گرفتي من رو از من
جز  محبت من چه كردم       كه شدي دشمن جونم
تارو پودم رو سوزونده        آتيشي كه كردي روشن

*.❤ *.❤*.حمید رئیسی*.❤ *.❤*

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 21:27 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |

آرزوهایم گم شدند در جاده های پر غبار
دیدگانم پر ز اشک است در مسیر روزگار

این هوای مه گرفته،
این هوای بوی نم از غربت آدم گرفته

میزند بر صورتم آه و یک مشت خاک و سنگ
آه آن تک مهربان پرنشاط و شوخ و شنگ

دیده ام را من به سوی سبزه زار
کی توان سو کنم ای روزگار؟

خسته ام از این زمان مرده و بی عشق و یار
لعنتم را من به تو میگویم ای تو، روزگار!

من وجودم کی در این آتشفشان مرده بود؟
کی نگاهم سوی این بتهای در بت خانه بود؟

من ترانه می سرایم بهر هر کس هست و نیست
تا به کی باید بگویم ذکر آن کس را که نیست؟

تو که تنها تکیه بر تخت سلیمانها زنی
تو که در هر جا بخواهی خیمه و پرچم زنی

لحظه ای را وقف من هرگز نکردی نارفیق
جز به من در حق هر کس باوفایی کرده ای تو نارفیق

سوی منزل، راه آخر، شام تاریک، راه من این است
میروم آهسته آهسته، بی نصیب از هر چه خوبی ست

کوله بارم پر شد از بوی گناه
نامه ی اعمال من زشت و سیاه

میروم، شاید که باز آید به سوی پیکرم
ذره ای اشکی بریزد روی خاک بسترم

روزگاری که با ما ذره ای سازش نداشت
این چنین ما را به کام مرگ کشاند

 

*.❤ *.❤*.حمید رئیسی*.❤ *.❤*

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 15:17 توسط حَمــܨــــد رئیسـܨ| |

Design By : HamiD124r